شعرم برای چشمهای تو

شنبه 27 مهر 1387

ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم

چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم

ای تو در چشمان من ای پنجره لبخند شادی

همچو ابر سوگوار اینگونه گریانت نبینم

ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره

در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت

در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه ی نیلوفرینم

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

قصه ی دلتنگی ات را گو به من بگذار و بگذر

گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم

کاشکی قسمت کنی غم های خود را با دل من

تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه ی نیلوفرینم

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

 

زمستان

دوشنبه 25 شهریور 1387

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک.

 

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم ، من ، میهمان هر شبت ،لولی وش مغموم

منم ، من ، سنگ تیپا خورده رنجور

منم ، دشنام پست آ فرینش ، نغمه ناجور

 

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم.

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست ، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است.

 

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا ! گوش سرما برده است ، این یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تلگ میدان ، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است.

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،

نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین ،

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبارآلوده مهر و ماه ،

زمستان است...

چهارشنبه 25 مهر 1386

تو را از بین صدها گل جدا کردم

تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم

برای نقطه ی پایان تنهایی

تو تنها اسمی بودی،که، صدا کردم

عشق من....عشق من....عشق من... عشق من

بگو از پاکی چشمت منو لبریز خواستن کن

با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن

اگه از مرگ باورها، از آدم ها دلم سرده

نوازش کن تو دستامو که خیلی وقت یخ کرده

که خیلـــــــــــی وقت یخ کرده...

عشق من....عشق من....

دیگه دلواپس بودن واسم بسه

دیگه بیهوده پیمودن واسم بسه

زیاد این کرده پژمردن

زیاد این کرده غم خوردن

توی بیداد تنهایی

در عین زندگی مردن

عشق من عشق من ........

پنجشنبه 2 فروردین 1386

وقتی نیستی خونمون با من غریبی می کنه

دل اگه میگه صبورم خودفریبی می کنه

صدای قناری محزون و غم آلود می شه

واسه من هر چی که هست و نیست نابود می شه

وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ می شه

نمی دونی چقدر دلم برات تنگ می شه

وقتی نیستی گلهای باغچه نگاهم می کنن

با زبون بسته محکوم به گناهم می کنن

گلها میگن که با داشتن یه دنیا خاطره

چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره

وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ می شه

نمی دونی چقدر دلم برات تنگ می شه

وقتی نیستی همه ی پنجره ها بسته می شن

با سکوت تو خونه قناری ها خسته می شن

روز واسم هفته می شه هفته برام ماه می شه

نفسام به یاد تو یکی یکی آه می شه

وقتی نیستی گلهای باغچه نگاهم می کننبا زبون بسته محکوم به گناهم می کنن

گلها میگن که با داشتن یه دنیا خاطره

چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره

وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ می شه

نمی دونی چقدر دلم برات تنگ می شه

جمعه 5 آبان 1385


لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز میلرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم

های !نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!
های!نپریشی صفای زلفکم را، دست!
و آبرویم را نریزی ، دل!
_ای نخورده ست_
لحظه ی دیدار نزدیک است

چهارشنبه 29 شهریور 1385


اگه راه همین روزا
از تو یکم دوره ببخش
تو یه زندگی آدم یه وقتا مجبوره ببخش
بگذر از من اگه صبرو طاقتم کافی نبود
عکسه من تو قابه رویایی که میبافی نبود
بگذر از من اگه جمعه بودو باز دیر اومدم
شب واسه گفتن قصه ها به تاخیر اومدم
گله یکدونه ی گلدونه بلور زندگی
چی دارم واست به جز یه عالمه شرمندگی
آرزوم همیشه این بوده که تو کسی بشی
سایه بودن دله بی پناهه بی کسی بشی
ببخش اگه میونمون فاصله هست
جای نفس تو سینه هامون گله هست
ببخش اگه غربت چشمای من
فقط واسه نداشتن حوصله هست
حالا که گذشته از من
تو باید صاف بمونی
مثله آینه شمعدونای نقره شفاف بمونی
یه سبد دعا و خوشبختیه فردا ماله تو
دست من بود که میگفتم همه دنیا ماله تو
برو زندگی رو با مهربونی رنگ بزن
همه رو با هرچی دوست داری هماهنگ بزن
دوری مونو باز میذاریم به حساب سرنوشت
اینقدر خوبی که آخر میدونم میری بهشت
ببخش اگه میونمون فاصله هست جای نفس تو سینه هامون گله هست
ببخش اگه غربت چشمای من فقط واسه نداشتن حوصله هست

شکلات

دوشنبه 30 مرداد 1385

من یه شكلات گذاشتم توی دستش... اون یه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... دید كه منو میشناسه... خندیدم... گفت "دوستیم؟" ... گفتم "دوست دوست" گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت تا مرگ!" ... خندیدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده میشن... یعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستیم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستیم" ... خندیدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت میخواد یه تا بذار... اصلا" یه تا بكش از این سر دنیا تا اون دنیا... اما من اصلا" تا نمیذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... میدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهمید... گفت "بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همدیگه رو می بینیم یه شكلات مال تو ، یكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار یه شكلات میذاشتم توی دستش... اون هم یه شكلات توی دست من... باز همدیگه رو نگاه می كردیم... یعنی كه دوستیم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكیدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمویی هستی!" ... و شكلاتش رو میذاشت توی یه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت: میخوام تموم نشه... برای همیشه بمونه صندوقش پر از شكلات شده بود... هیچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه یه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن یا كرمها ، اون وقت چیكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "میخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستیم" ... و من شكلات میذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ... یه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بیست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... میخواد بره... بره اون دور دورها... میگه "میرم ، اما زود بر می گردم" ... من میدونم ، میره و بر نمی گرده... یادش رفت شكلات به من بده... من یادم نرفت... یه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "این برای خوردن" ... یه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "این هم آخرین شكلات برای صندوق كوچیكت" ... یادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خندیدم... میدونستم دوستی من تا نداره... میدونستم دوستی اون تا داره... مثل همیشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هیچكدومشون رو نخورد... حالا با یه صندوق پر از شكلات نخورده چیكار می كنه؟!

  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  

آخرین پست ها


نویسندگان


نظرسنجی

  • وبلاگم رو چطور دیدید







آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :