پنجشنبه عصر در جلسه شعر نوینی حاضر بودم و این دست درازی ای ایست اس وادی سنت به نو ....
ح.ا
ومنم انکه تو را میکاود
به تو دل می بندد
و تورا می خواند
وهوسناک تورا می بوسد
و شرف را به تو می پیوندد
وتورا میبوید و تورامی فهمد وتورا میگوید
باتوام دخترک خاطره ها
مانده ام در تنشی درد آلود
با نگاهی به ریل آهن بی احساسات
و دو خط از کنش و واکنش اسب بخار
یا سمندی که شده عامل دیوانگی ام
باتوام خاطره ی خاطره های خوش یک خوا ب بلند
با تو ام وسوسه آمیز ترین ساده گی وپاک دلی
تا زمانی که خط آهن
و این جاده هست
با تو من خواهم ماند
شعر خواهم گفت هم
و تو در اوج هوس بازی کاغذ و قلم
و در عریانی این خط و خطوط
خواهی آمد به جهان
بعد 3فصل ازامروز
متولد شده ای از منو این کاغذ و این کهنه قلم
وتویی کودک احساساتم
که پر از خنده شود گهگاهی
و همیشه تر از خیسی یک تکرار است!
به تودل بسته ام ای همقدم کودک من
ومنم انکه تو را میکاود
به تو دل می بندد
و تورا می خواند
وهوسناک تورا می بوسد
و شرف را به تو می پیوندد
.....
وجد می آیم من
از صدای خشن خیزش یک حس غریب
یا نمای پر از وسوسه ی شاخه سیب
یا نگاهی خطر ناک ،عجیب
وهم ناک است صدای غم مرغان سحر
وجد می آیم لیک
ساعت خاموشی خوب شدن آمده است
وهمه بد شده اند
و همه صورتک خنده گرفتند به خشم
و همه رنگ و ریایندو دغل بازی و غیر...
همه در فکر کلک
نیست کسی در پی خیر!
خواب دیدم که میاید کسی از راه بلند
که به بند امده است ..
که به درد آمده جانش
همه ی روح و روانش
زکلک بازی امثال من ومثل شما!
مرد شهر ملکوت ،مرد آن اینه ها
دل شکسته است زدیدار جهان اینطوری!
پر از دوز و کلک ، رنجوری
پادشاه خوبها ،شاید آید و رها سازدمان از زشتی