بدون كه هنوز هم تنها گل قلبمی كاش می توانستم غزلی به زیبائی چشمانت بگم كاش می توانستم آوازی به نابی آواز عشقت و بخونم كاش صدائی به رسائی صدای تو داشتم كاش دلی داشتم مهربان و عاشق مثل دل خودت دلی داشتم باگذشت و فروتن درست مثل دل تو كاش می توانستم طرحی از چشمان تو به آسمان بدهم تا كه روز به خورشیدش ننازه و شب نیز به ماهش اگر می توانستم طرح صورتت رو بكشم به هنرمندان می فهماندم كه زیبائی یعنی چی اینو خوب میدونم كه اگه مجنون هم صفا و عشق تو رو می دید لیلی خودش رو فراموش می كرد پس بی دلیل نیست كه تو معشوق منی و نمی تونم فراموشت كنم

ساقیا با دوریت همخانه بودم سالها
با می یاد تو در میخانه بودم سالها
آشنای خلوت دوشیزگان و شاهدان
با همه غیر از شما بیگانه بودم سالها
چون گدایان هر سحر با عجز می خواندم تورا
در خیال بخشش شاهانه بودم سالها
هر زمستان چون دل یخ بسته شمشاد ها
بی تکلف در پی عیدانه بودم سالها
جغد دل را کو نمی آید مکرر می سرود
در درون سینه ام ویرانه بودم سالها
آتش مهر تو جسمم سوخت روحم گرم کرد
مرگ را از بهر جان پیمانه بودم سالها
فاش میگفتم اگر با غیر از دلبستگی
همچو مولانا در عشق افسانه بودم سالها
بدون كه هنوز هم تنها گل قلبمی كاش می توانستم غزلی به زیبائی چشمانت بگم كاش می توانستم آوازی به نابی آواز عشقت و بخونم كاش صدائی به رسائی صدای تو داشتم كاش دلی داشتم مهربان و عاشق مثل دل خودت دلی داشتم باگذشت و فروتن درست مثل دل تو كاش می توانستم طرحی از چشمان تو به آسمان بدهم تا كه روز به خورشیدش ننازه و شب نیز به ماهش اگر می توانستم طرح صورتت رو بكشم به هنرمندان می فهماندم كه زیبائی یعنی چی اینو خوب میدونم كه اگه مجنون هم صفا و عشق تو رو می دید لیلی خودش رو فراموش می كرد پس بی دلیل نیست كه تو معشوق منی و نمی تونم فراموشت كنم



به شب وصلت جانا دیوانه شدم
به شمع رویت جانا پروانه شدم
به مه روی تو من جانا حیران و ماتم
ز غم عشق تو شد جانا صبر و ثباتم
به حال من نگر ، دلبر دلبر
زارو نزارم ، جانا زارو نزارم
شیدای توام
تاج سرم
بیا به سرم
چشم ترم
بنشین به برم
عاشق کردی جانا دلم را بردی
به زلف سر کجت دلبر دلبر
گم شده دلم
جانا گم شده دل
رسوای توام
طریقت عاشقی ماندن است و سوختن
ماندن در راه وصال و سوختن در هجر
مرا چه باک که معشوق از دیده پنهان است
که پنهانش عین عیان است
که هر چه بینم او نمایان است
فانوس

هرچند كه دلتنگتر از تنگ بلــــــورم
با كوه غمت سنگتر از سنگ صبورم
اندوه من انبــــــــوهتر از دامن الوند
بشكـوهتر از كوه دماوند غـــــــــرورم
یك عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز ســـــر موی تو دورم
ای عشق!به شوق تو گذرمیكنم از خویش
تو قاف قـــــرار من و من عین عبورم
بگــــذار به بالای بلنــــــــــد تو ببالم
كز تیرهی نیلــــــوفرم و تشنهی نورم
قیصر امین پور

دیر زمانی است که در سایه درخت سرو
آب را به نظاره ننشسته ام
دیگر علفها در گلستانه مرا نمی خوانند
و طاووسها را نخواهم دید حتی در قفس
تنها دلخوش کرده ام به بوته گل رز باغچه ام
که آن هم پاییزی است